جمعه ٧ دی ،۱۳۸٦

 

در نامه‌ی ما سیاه‌رویان،
                       امضای عنایت علی سبز...

شيوا
 
سه‌شنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٦

 

خوب به سلامتی کلاس‌های ما هم تمام شد و همگی قبول شدند و چند نفری هم که اوضاع‌شان ناجور بود به زور قبولاندیم که خانم معاون هشدار داده بودند مبادا کسی بیفتد که گریبان‌گیر خودتان خواهد شد! احتمالا مسوول ضمن خدمت اداره چنین نامه‌یی به مقام ارشدش خواهد نوشت:

بسمه تعالی
احتراما به عرض می‌رساند با تأییدات خداوند متعال، در سال اتحاد ملی و انسجام اسلامی تعداد ۱۰۰ نفر از هم‌کاران آموزگار موفق به اخذ گواهی‌نامه بین‌المللی ICDL سطح یک شدند که در راستای برآورده‌شدن منویات مقام معظم رهبری در جنبش نرم‌افزاری و تولید علم و تلاش دولت کریمه جمهوری اسلامی در ایجاد دولت الکترونیک خیلی خوب می‌باشد!

باور نمی‌کنید؟ باور کنید!

دیگر این‌که همان‌گونه که انتظار می‌رفت، پول‌مان به خرید خانه نرسید و ما هم از رو نرفتیم و هم‌چنان بر تصمیم خویش مبنی بر تحریم آپارتمان‌نشینی پابرجا ماندیم! پس بنابراین نتیجه گرفتیم که بهتر است فعلا یک تکه زمین خریداری کنیم، به همرا یک عدد چادر مسافرتی برزنتی جنس خوب که طاقت باران‌های شمالی را داشته باشد!:)

و سوم؛ یک نفر به من بگوید در این سیستم آموزشی و با این کتب درسی که حتی به هنرستان‌های فنی هم رحم نمی‌کنند و می‌خواهند بچه‌ها را تبدیل به تعدادی ضبط صوت کنند، چه‌طوری می‌توانم بچه‌ها را وادار قانع کنم که فکر کنند به جای حفظ کردن؛ بدون آن‌که خودم از پا بیفتم؟!

شيوا
 
شنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸٦

 

تا به حال فکر می‌کردم سخت‌ترین کارهای دنیا، مسواک کردن قبل از خواب و رانندگی هستند، اما به لطف خدمت یک و اندی ساله‌ام در آموزش و پرورش دریافته‌ام که در دنیا کارهای سخت‌تری هم هست؛ از جمله یاد دادن کامپیوتر به تعدادی خانوم معلم دَمِ بازنشستگی (بر مبنای دمِ بخت)! خانوم معلم‌های نازنینی که از بس با بچه‌های دبستان و پیش‌دبستانی سر و کار داشته‌اند، گاهی اوقات رفتارشان عیناً شبیه همان‌ها می‌شود! باور کنید قصد جسارت به هیچ‌کس و هیچ قشری را ندارم، اما نمی‌فهمم اگر این خانم‌ها کامپیوتر یاد نگیرند به کجای عالم برمی‌خورد! از طرف آموزش و پرورش دوره ضمن خدمت برای شان گذاشته‌اند و قرعه تدریس به نام من و چند بی‌نوای دیگر افتاده! واقعا نمی‌فهمم چه اصراری‌ست؟ انگار که بخواهند به زور مرا خیاط کنند! خوب این‌کاره نیستیم دیگر! سه روز در هفته و هر جلسه پنج ساعت! پیرم درآمد تا  کپی پیست کردن و shortcut درست کردن را یادشان بدهم، البته بالاخره موفق شدم و حالا هر ۲۵ نفرشان تند و تند برایم کپی پیست می‌کنند و دسک‌تاپ را پر shortcut کرده‌اند!:) با کلی خواهش از مدیر مدرسه ویدئو پروژکتور گرفتم، ولی دو سه جلسه طول کشید تا راضی‌شان کنم وقتی درس می‌دهم به جای صورت من به پرده نگاه کنند! ان‌قدر حرص خورده‌ام که از پس یک سرماخوردگی ساده برنمی‌آیم! البته همه‌ش هم به این بدی نیست؛ مثلا یکی از این خانوم‌ها معلم کلاس سوم دبستان من است و طفلکی اصلا رویش نمی‌شود از من سوال بپرسد و متقابلا بنده هم روم نمی‌شود از ایشان امتحان بگیرم! یا مثلا وقتی از درس خسته می‌شوند شروع می‌کنند به صحبت کردن و من هرچه‌قدر خواهش کنم ساکت نمی‌شوند و یک‌دفعه یکی‌شان یادش می‌افتد که این‌جا کلاس درس است و بقیه را ساکت می‌کند و بعد کلی با هم می خندند که ما از شاگردهامان بدتریم!
خلاصه عالمی داریم با هم! کلاس‌ها هم تا اواسط آذر طول می‌کشد و بنده از فردا باید شروع به تدریس Word بکنم. جداً التماس دعا!

شيوا
 
شنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٦

 

این همه پیچ، این همه گذر...
تازگی‌ها زندگی چه‌قدر سخت شده!
به قول اعظم چه‌قدر لیمو شیرین است این دنیا!

***

هنوز دلم برای قیصر تنگ است. برای آن‌‌که هرگز از نزدیک ندیدمش اما عمری با شعرهاش زندگی کرده‌ام. از روزهای نوجوانی تا به امروز!
نمی‌دانم اگر روزی من نباشم، شاگردانم این‌همه برایم خواهند گریست؟

شيوا
 
سه‌شنبه ۸ آبان ،۱۳۸٦

 

قصه‌ی قیصر هم تمام شد!
چه‌قدر سخت بود امروز، که چشم‌های خودم خیس بودند و می‌بایست خواهرکم را تسلی می‌دادم! خوشحال باش که راحت شد! دیگر درد نخواهد کشید!

شيوا
 
شنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸٦

 

گفت گنجی یافتم آخر به صبر...

پ.ن.:‌ممنونم از شما دوستان خوبم؛ اعظم و نرگس عزیز!

شيوا
 
چهارشنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٦

 

دعا کرده بودید خدا شما را از امت‌تان بگیرد؛
نفرین‌تان را پس نمی‌گیرید آقا؟

شيوا
 
جمعه ٦ مهر ،۱۳۸٦

 
کوفه آبستن خیانت  جنایت است...
شيوا
 
دوشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٦

 

این روزها به تو فکر می‌کنم
- که روزه می‌گرفتی و
جنگ بود...

شيوا
 
چهارشنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٦

 

یا نور النّور، یا منوّر النّور، یا خالق النّور، یا مدبّر النّور، یا مقدّر النّور، یا نور کلّ نور، یا نوراً قبل کلّ نور، یا نوراً بعد کلّ نور، یا نوراً فوق کلّ نور، یا نوراً لیس کمثله نور...

تو این‌همه نور و من این همه تاریک!
انصافِ خدايی‌ت کجا رفته خدا؟

شيوا
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

اسماء الحسني    


خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ


لينك‌ها

عطش‌شکن
دغدغه‌هايم
آغازی بر یک پایان
صرير
شيش‌انگشتي
يادداشت‌هاي پراكنده علي اميرمؤيد
كافور
ساناز
شناى
يادنگاشت
براي تو مي‌نويسم
هليا خانوم
چلوكتاب
خبرگزاری قرآنی ایران
همه‌ی شاعران
ريحان شبكه‌ي اطلاع‌رساني كتاب ايران لوح مژگان بانو بچه های سرزمین زیتون